السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

28

تفسير الميزان ( فارسي )

مورد اول اسم از مقوله الفاظ بود ، كه بر معنايى دلالت مىكرد ، ولى در مورد دوم ، ديگر اسم لفظ نيست ، بلكه ذاتى است از ذوات كه داراى وصفى است از صفات . و اما اينكه چرا با اين كلمه چنين معامله اى شده ، كه يكى مانند ساير كلمات از مقوله الفاظ ، و جايى ديگر از مقوله اعيان خارجى باشد ؟ در پاسخ مىگوئيم علتش اين شده كه نخست ديده‌اند لفظ ( اسم ) وضع شده براى الفاظى كه دلالت بر مسمياتى كند ، ولى بعدها بر خوردند كه اوصاف هر كسى در معرفى او و متمايز كردنش از ديگران كار اسم را مىكند ، به طورى كه اگر اوصاف كسى طورى در نظر گرفته شود كه ذات او را حكايت كند ، آن اوصاف درست كار الفاظ را مىكند ، چون الفاظ بر ذوات خارجى دلالت مىكند ، و چون چنين ديدند ، اين گونه اوصاف را هم اسم ناميدند . نتيجه اين نامگذارى اين شد كه فعلا ( اسم ) همانطور كه در مورد لفظ استعمال مىشود ، و بان لحاظ اصلا امرى لفظى است ، همچنين در مورد صفات معرف هر كسى نيز استعمال مىشود ، و به اين لحاظ از مقوله الفاظ نيست ، بلكه از اعيان است . آن گاه ديدند آن چيزى كه دلالت مىكند بر ذات ، و از هر چيزى به ذات نزديكتر است ، اسم به معناى دوم است ، ( كه با تجزيه و تحليل عقلى اسم شده ) ، و اگر اسم به معناى اول بر ذات دلالت مىكند ، با وساطت اسم به معناى دوم است ، از اين رو اسم به معناى دوم را اسم ناميدند ، و اسم به معناى اول را اسم اسم . البته همه اينها كه گفته شد مطالبى است كه تحليل عقلى آن را دست مىدهد ، و نمىشود لغت را حمل بر آن كرد ، پس هر جا كلمه ( اسم ) را ديديم ، ناگزيريم حمل بر همان معناى اول كنيم . در صدر اول اسلام اين نزاع همه مجامع را به خود مشغول كرده بود ، و متكلمين بر سر آن مشاجره ها مىكردند ، كه آيا اسم عين مسمى است ؟ و يا غير آنست ؟ و لكن اين گونه مسائل ديگر امروز مطرح نمىشود ، چون آن قدر روشن شده كه به حد ضرورت رسيده است ، و ديگر صحيح نيست كه آدمى خود را به آن مشغول نموده ، قال و قيل صدر اول را مورد بررسى قرار دهد ، و حق را به يك طرف داده ، سخن ديگرى را ابطال كند ، پس بهتر آن است كه ما نيز متعرض آن نشويم . و اما لفظ جلاله ( اللَّه ) ، اصل آن ( ال إله ) بوده ، كه همزه دومى در اثر كثرت استعمال حذف شده ، و به صورت اللَّه در آمده است ، و كلمه ( إله ) از ماده ( إله ) باشد ، كه به معناى پرستش است ، وقتى مىگويند ( إله الرجل و ياله ) ، معنايش اين است كه فلانى عبادت و پرستش كرد ، ممكن هم هست از ماده ( و ل ه ) باشد ، كه به معناى تحير و سرگردانى است ، و كلمه نامبرده بر وزن ( فعال ) به كسره فاء ، و به معناى مفعول ( مالوه ) است ، هم چنان كه كتاب به معناى مكتوب ( نوشته شده ) مىباشد ، و اگر خداى را إله گفته‌اند ، چون مالوه و معبود است ، و يا بخاطر آن است كه عقول بشر در شناسايى او حيران و